تبليغاتX
همپای خورشید
 
بوی بهار
شنبه 1390/12/27
اینم از سال ۱۳۹۰ که داره بار و بندیل رو می بنده و با همه خاطراتش جاش رو به سال جدید میده.

سالی که برام گذشت پر از حادثه بود، حوادثی که بیشترش شیرین بود و به صورت زنجیروار به هم متصل.

از اوایل تابستان با سفر به دیار جانان، کربلای معلی شروع شد. سفری که روزهای بعدش رو تحت تاثیر گذاشت و هر لحظه قلبم رو از شوق زیارتی مجدد لبریز کرد . سفری که گوشه ای از قلبم رو توش جا گذاشتم و از اون به بعد تنها اشک حسرتم رو بدرقه زوار حسینی کردم .

پام به تهران نرسیده بود که لطف و کرم خاندان وحی، شرمنده مون کرد و دست و بالمون رو بند کرد و رفتیم تو جرگه متاهلین متعهد !

تو کمتر از یک ماه یه قدم دیگه برداشتم و به لطف و مرحمت خدا، قطعه ای از خاک این دنیا رو سند زدم.

سندی که ملکیتش مال خدا، پولش عنایت خدا و ثبتش لطف خدا بوده و هست و من هم مستغرق تو دریای نعم بی پایان خدا.

البته بماند یک اتفاق خیلی بد که اصلاْ دوست ندارم درموردش صحبت کنم و کمی زندگیمون رو درگیر کرده و تمام امیدمون گوشه چشمی از کرامت ائمه اطهار و لطف خالق لایزال هست که ان شاءالله اون هم ختم به خیر بشه.

الانم که دارم این مطلب رو می نویسم تو فکر دوستها و رفقام بودم که امیدوارم هر جا هستند سالم و خوش و برقرار باشند .

خدا سال و مال و بخت و رخت و حال و قال مون رو به احسن الحال تبدیل کنه .

در پناه حضرت حق

به امید فرج

 

 



نوشته شده در ساعت 12:46 توسط مهدی یوسفی لينک ثابت
حکمت زیستن ...
چهارشنبه 1390/11/19

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید

و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

و به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک می شود و به قدر دل امیدواران گرم می شود

     یتیمان را پدر می شود و مادر

              بی برادران را برادر می شود 

                     بی همسر ماندگان را همسر می شود

     عقیمان را فرزند می شود

             ناامیدان را امید می شود

                    گمگشتگان را راه می شود

                           در تاریکی ماندگان را نور می شود

                                رزمندگان را شمشیر می شود

                                            پیران را عصا می شود

                    و محتاجان به عشق را عشق می شود 


خداوند همه چیز می شود همه کس را

به شرط اعتقاد ، به شرط پاکی دل ، به شرط طهارت روح

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس


بشویید قلبهایتان را از هر احساس ناروا و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

             و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

                          و بپرهیزید از ناجوانمردی ها ، ناراستی ها، نامردمی ها!


    چنین کنید تا ببینید که خداوند  بر سر سفره شما

           با کاسه ایی خوراک و تکه ای نان می نشیند

                 و بر بند تاب ، با کودکانتان تاب می خورد

 و در دکان شما ، کفه های ترازویتان را میزان می کند

     و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند


مگر از زندگی چه می خواهید  که در خدایی خدا یافت نمی شود ؟

که به شیطان پناه می برید؟

که در عشق یافت نمی شود ؟

که به نفرت پناه می برید ؟

که در سلامت یافت نمی شود؟

که به خلاف پناه می برید ؟


و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید

که انسانیت را پاس نمی دارید !


از سخنان ملاصداری شیرازی ...



نوشته شده در ساعت 12:25 توسط مهدی یوسفی لينک ثابت
اندر احوالات بازار آشفته سکه
شنبه 1390/11/15
چندی است که بازار سکه و ارز با بی کفایتی (شما بخوانید بی لیاقتی و خیانت) عده ای دچار نوسانات شدید شده .

در این بین هم طبق معمول اونی که متضرر میشه مردم هستند .

چند روز پیش یک مراسم عروسی داشتیم (ایشالا قسمت همه آرزومندان (: بشه) .یه دودوتا چهار کردیم دیدیم به جای پول اگه سکه بدیم بهتره ، چون که چیزی که ارزشش رو از دست نمیده طلا است نه پول.

قیمت ربع سکه رو از بازار گرفتم در حدود 150 هزار تومان بود .

فرداش قیمت شد 160 تومان و آخر وقت 170 هزار تومان

گفتیم قیمت برمی گرده و خرید می کنیم

فردا صبحش شد 190 هزار تومان . شب رفتیم خونه شد 230 هزار تومان

مونده بودیم چیکار کنیم !

بعد هم چشممون به قیمت زیبای 256 هزار تومان روشن شد.

بعد از چند روز افزایش ثانیه ای قیمت ، خبری خوشحال کننده ذوق زده مون کرد .

سکه ارزون شده بود .

تمام روزنامه ها تیتر زدند که سکه از سکه افتاد .

اما دیدیم که سکه ای که 150 تومان بوده حالا شده 200 هزار تومان و ملت هم کلی ذوق کردن.

یه نیگاه به حقوقمون کردیم و دیدیم در هیچ بندی از اون جایی برای این افزایش رقم دیده نشده .

دست ما کوتاه و خرما بر نخیل !!!

از طرفی هم دلمون به حال تازه عروس و دامادها سوخت که هنوز خرید سرویس عروسیشون رو نکرده بودند .

البته به قول دکتر طلا که خوردنی نیست و اهمیت بسیار بالایی نداره!

فقط پیشنهاد میدم عروس های محترم کم کم سرویس بدل برند بخرند که احتمالا چندی دیگه وسعشون به اون هم نمیرسه .

خدا به حال ما رحم کنه (ان شاء الله)




نوشته شده در ساعت 10:39 توسط مهدی یوسفی لينک ثابت
طراحی نشان جدید بانک ها
سه شنبه 1390/10/13

برنده مسابقه طراحي نشان جديد مشترك بانكها كه شرط آن استفاده از مضامين زير در طراحي نشان بود:
1.     امانتداري و اعتماد متقابل بانك و مشتري
2.     خدمات تخصصي و صادقانه  
3.     بانكداري بدون ربا، بهره و اختلاس
4.     رضايتمندي مشتريان 5.     تلاش در پويايي و گردش سالم اقتصادي
6.     اشاره به نشان موفق ترين بانك در امانتداري و پاك دستي
7.     اخلاق كاري و حرفه اي




نوشته شده در ساعت 16:27 توسط مهدی یوسفی لينک ثابت
باز این چه شورش است که در خلق عالم است ...
شنبه 1390/09/12


علت سروده شدن مرثيه عاشورايي محتشم

 

 دو نقل به شرح ذيل روايت گرديده است:
1
ـ زماني‌ كه محتشم در مرثيه برادرش (عبدالغني) كه در سفر مكه فوت نموده بود، نوحه‌خواني كرد، شب در عالم رؤيا اميرالمؤمنين(ع) به او فرمودند: چرا در مصيبت برادرت نوحه مي‌خواني اما براي فرزندم حسين، مرثيه نمي‌گويي؟ محتشم عرض‌كرد: يا اميرالمؤمنين! مصيبت سيد‌الشهداء(ع) خارج از حد و حصر بوده و نمي‌دانم از كدام مصيبت او شروع كنم؟ حضرت به او فرمودند: بگو (باز اين چه شورش است‌كه در خلق عالم است) محتشم از خواب بيدار شده و بقيه را سرود تا رسيد به اين بيت: (هست از ملال گرچه بري ذات ذوالجلال) و در مصرع بعدي متحير ماند چه بگويد كه شايسته مقام حضرت ربوبي باشد ولي باز مؤيد به مدد غيبي شده و در خواب حضرت ولي‌عصر(عج) به او فرمودند: بگو (او در دل است و هيچ دلي نيست بي ملال) پس بيدار شده و آن بند را به پايان رساند.
2
ـ بنا بر قولي ديگر، محتشم پسري داشت‌ که از دنيا رفت. او چند بيت در رثاي وي گفت. شبي رسول‌اکرم(ص) را در خواب ديد‌ که فرمودند: «تو براي فرزند خود مرثيه مي‌گويي، اما براي فرزند من مرثيه نمي‌گويي؟» محتشم مي‌گويد: بيدار شدم ولي چون در اين رشته کار نکرده بودم، نمي‌دانستم چگونه وارد مرثيه فرزند گرامي آن حضرت شوم. شب ديگر در خواب مورد عتاب حضرتش گرديدم که فرمود: چرا در مصيبت فرزندم مرثيه نگفتي؟ عرض کردم: چون تاکنون در اين وادي قدم ننهاده‌ام، لذا راه ورود براي خود پيدا نکردم. فرمودند: بگو «باز اين چه شورش است که در خلق عالم است». محتشم پس از بيداري، ابياتي را سروده و با رسيدن به مصراع: «هست از ملال گرچه بري ذات ذوالجلال» از ادامه شعر باز ماند كه با امداد غيبي حضرت ولي عصر(عج) در عالم خواب، شعر را به انتها رسانيد.   


ترکیب بند معروف محتشم کاشانی

در رثای حضرت ابا عبدالله الحسین (ع) و شهیدان کربلا

 

بازاین چه شورش ست که درخلق عالم است

 

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین

 

بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو

 

کار جهان و خلق جهان جمله در هم است

گویا طلوع می‌کند از مغرب آفتاب

 

کاشوب در تمامی ذرات عالم است

گر خوانمش قیامت  دنیا بعید  نیست

 

این رستخیز عام که نامش محرم است

در بارگاه  قدس که جای ملال نیست

 

سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن و ملک بر آدمیان  نوحه می‌کنند

 

گویا عزای اشرف اولاد آدم است

خورشید آسمان و زمین نور مشرقین

 

پرورده‌ی کنار رسول خدا حسین

 

کشتی  شکست  خورده‌ی  طوفان  کربلا

 

در خاک و خون طپیده میدان کربلا

گر چشم روزگار به رو زار می‌گریست

 

خون می‌گذشت از سر ایوان کربلا

نگرفت  دست  دهر گلابی به غیر اشک

 

زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا

از آب هم  مضایقه  کردند   کوفیان

 

خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند دیو و دد همه سیراب  می ‌مکند

 

خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا

زان  تشنگان هنوز  به  عیوق می‌رسد

 

فریاد العطش ز بیابان کربلا

آه  از دمی  که  لشگر اعدا نکرد شرم

 

کردند رو به خیمه‌ی سلطان کربلا

آن دم فلک بر آتش  غیرت  سپند  شد

 

کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد

 

کاش آن زمان  سرادق گردون نگون شدی

 

وین خرگه بلند ستون بی‌ستون شدی

کاش آن زمان درآمدی  از کوه تا به کوه

 

سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی

کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت

 

یک شعله‌ی برق خرمن گردون دون شدی

کاش آن زمان که این حرکت  کرد آسمان

 

سیماب‌وار گوی زمین بی‌سکون شدی

کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک

 

جان جهانیان همه از تن برون شدی

کاش  آن زمان که کشتی آل نبی شکست


عالم تمام غرقه دریای خون شدی

آن  انتقام  گر نفتادی  به  روز حشر

 

با این عمل معامله‌ی دهر چون شدی

آل  نبی چو دست  تظلم  برآورند

 

ارکان عرش را به تلاطم درآورند

 

برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند

 

اول صلا به سلسله‌ی انبیا زدند

نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید

 

زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند

آن در که جبرئیل  امین  بود  خادمش

 

اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند

بس  آتشی اخگر الماس  ریزه‌  ها

 

افروختند و در حسن مجتبی زدند

وانگه سرادقی که ملک  مجرمش نبود

 

کندند از مدینه و در کربلا زدند

وز تیشه‌ی  ستیزه در آن دشت کوفیان

 

بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند

پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید

 

بر حلق تشنه‌ی خلف مرتضی زدند

اهل حرم دریده  گریبان گشوده  مو

 

فریاد بر در حرم کبریا زدند

روح‌الامین نهاده به زانو سرحجاب

 

تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب

 

چون خون ز حلق تشنه‌ی او بر زمین رسید

 

جوش از زمین بذروه عرش برین رسید

نزدیک  شد  که خانه ‌ی ایمان شود خراب

 

از بس شکستها که به ارکان دین رسید

نخل بلند او چو خسان  بر زمین زدند

 

طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید

باد آن غبار چون به مزار نبی رساند

 

گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید

یک  باره جامه در خم گردون  به  نیل زد

 

چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید

پر شد فلک زغلغله چون نوبت خروش

 

از انبیا به حضرت روح‌الامین رسید

کرد  این خیال وهم غلط که  ارکان غبار

 

تا دامن جلال جهان آفرین رسید

هست از ملال گر چه بری ذات ذوالجلال

 

او در دلست و هیچ دلی نیست بی‌ملال

 

ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند

 

یک باره بر جریده‌ی رحمت قلم زنند

ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر

 

دارند شرم کز گنه خلق دم زنند

دست عتاب حق به در آید ز آستین

 

چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند

آه از دمی که با کفن خونچکان ز خاک

 

آل علی چو شعله‌ی آتش علم زنند

فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت

 

گلگون کفن به عرصه‌ی محشر قدم زنند

جمعی که زد بهم صفشان شور کربلا

 

در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند

از صاحب حرم چه توقع کنند باز

 

آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند

پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل

 

شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل

 

روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار

 

خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار

موجی به جنبش آمد و برخاست کوه

 

ابری به بارش آمد و بگریست زار زار

گفتی تمام زلزله شد خاک مطمن

 

گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار

عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر

 

افتاد در گمان که قیامت شد آشکار

آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود

 

شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار

جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل

 

گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار

با آن که سر زد آن عمل از امت نبی

 

روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار

وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد

 

نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد

 

بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد

 

شور و نشور واهمه را در گمان فتاد

هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند

 

هم گریه بر ملایک هفت آسمان فتاد

هرجا که بود آهوئی از دشت پا کشید

 

هرجا که بود طایری از آشیان فتاد

شد وحشتی که شور قیامت بباد رفت

 

چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد

هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد

 

بر زخمهای کاری تیغ و سنان فتاد

ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان

 

بر پیکر شریف امام زمان فتاد

بی‌اختیار نعره‌ی هذا حسین زود

 

سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد

پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول

 

رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول

 

این کشته‌ی فتاده به هامون حسین توست

 

وین صید دست و پا زده درخون حسین توست

این نخل تر کز آتش جان سوز تشنگی

 

دود از زمین رسانده به گردون حسین توست

این ماهی فتاده به دریای خون که هست

 

زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست

این غرقه محیط شهادت که روی دشت

 

از موج خون او شده گلگون حسین توست

این خشک لب فتاده دور از لب فرات

 

کز خون او زمین شده جیحون حسین توست

این شاه کم سپاه که با خیل اشگ و آه

 

خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست

این قالب طپان که چنین مانده بر زمین

 

شاه شهید ناشده مدفون حسین توست

چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد

 

وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد

 

کای مونس شکسته دلان حال ما ببین

 

ما را غریب و بی‌کس و بی‌آشنا ببین

اولاد خویش را که شفیعان محشرند

 

در ورطه‌ی عقوبت اهل جفا ببین

در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان

 

واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین

نی ورا چو ابر خروشان به کربلا

 

طغیان سیل فتنه و موج بلا ببین

تنهای کشتگان همه در خاک و خون نگر

 

سرهای سروران همه بر نیزه‌ها ببین

آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام

 

یک نیزه‌اش ز دوش مخالف جدا ببین

آن تن که بود پرورشش در کنار تو

 

غلطان به خاک معرکه‌ی کربلا ببین

یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد

 

کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد

 

خاموش محتشم که دل سنگ آب شد

 

بنیاد صبر و خانه‌ی طاقت خراب شد

خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک

 

مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد

خاموش محتشم که ازین شعر خونچکان

 

در دیده‌ی اشگ مستمعان خون ناب شد

خاموش محتشم که ازین نظم گریه‌خیز

 

روی زمین به اشگ جگرگون کباب شد

خاموش محتشم که فلک بسکه خون گریست

 

دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد

خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب

 

از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد

خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین

 

جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد

تا چرخ سفله بود خطائی چنین نکرد

 

بر هیچ آفریده جفائی چنین نکرد

 

ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده‌ای

 

وز کین چها درین ستم آباد کرده‌ای

بر طعنت این بس است که با عترت رسول

 

بیداد کرده خصم و تو امداد کرده‌ای

ای زاده زیاد نکرداست هیچ گه

 

نمرود این عمل که تو شداد کرده‌ای

کام یزید داده‌ای از کشتن حسین

 

بنگر که را به قتل که دلشاد کرده‌ای

بهر که بار درخت شقاوتست

 

در باغ دین چه با گل و شمشاد کرده‌ای

با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو

 

با مصطفی و حیدر و اولاد کرده‌ای

حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن

 

آزرده‌اش به خنجر بیداد کرده‌ای

ترسم تو را دمی که به محشر برآورند

 

از آتش تو دود به محشر درآورند



نوشته شده در ساعت 15:1 توسط مهدی یوسفی لينک ثابت
بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا ...
یکشنبه 1390/09/06


باذن الله (جل جلاله)

و باذن الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم)

و باذن امیر المومنین (علیه السلام)

و باذن فاطمه الزهرا (سلام الله علیها)

و باذن الحسن المجتبی (علیه السلام)

و باذنک یا اباعبدالله (علیه السلام)



السلام علیک یا باب نجات الامت

یا مظلوم یا اباعبدالله 





نوشته شده در ساعت 9:17 توسط مهدی یوسفی لينک ثابت
قدری تامل...
سه شنبه 1390/09/01


این متن توسط مؤسسه ی آنتونی رابینز فرستاده شده است


یک- به مردم بیش از آنچه انتظار دارند بدهید و این کار را با شادمانی انجام دهید .

دو- با مرد یا زنی ازدواج کنید که عاشق صحبت کردن با او هستید. برای اینکه وقتی پیرتر می شوید، مهارت های مکالمه ای مثل دیگر مهارت ها خیلی مهم می شوند .

سه- همه ی آنچه را که می شنوید باور نکنید، همه ی آنچه را که دارید خرج نکنید و یا همان قدر که می خواهید نخوابید .

چهار- وقتی می گویید: دوستت دارم. منظورتان همین باشد .

پنج- وقتی می گویید : متاسفم. به چشمان شخص مقابل نگاه کنید .

شش- قبل از اینکه ازدواج کنید حداقل شش ماه نامزد باشید .

هفت- به عشق در اولین نگاه باور داشته باشید .

هشت- هیچ وقت به رؤیاهای کسی نخندید. مردمی که رؤیا ندارند هیچ چیز ندارند.

نه- عمیقاً و با احساس عشق بورزید. ممکن است آسیب ببینید ولی این تنها راهی است که به طور کامل زندگی می کنید .

ده- در اختلافات منصفانه بجنگید و از کسی هم نام نبرید .

یازده- مردم را از طریق خویشاوندانشان داوری نکنید .

دوازده- آرام صحبت کنید ولی سریع فکر کنید .

سیزده- وقتی کسی از شما سوالی می پرسد که نمی خواهید پاسخ دهید، لبخندی بزنید و بگویید : چرا می خواهی این را بدانی؟

چهارده- به خاطر داشته باشید که عشق بزرگ و موفقیت های بزرگ مستلزم ریسک های بزرگ هستند .

پانزده- وقتی چیزی را از دست می دهید، درس گرفتن از آن را از دست ندهید .

شانزده- این سه نکته را به یاد داشته باشید: احترام به خود، احترام به دیگران و مسئولیت همه کارهایتان را پذیرفتن.

هفده- اجازه ندهید یک اختلاف کوچک به دوستی بزرگتان صدمه بزند.

هجده- وقتی متوجه می شوید که اشتباهی مرتکب شده اید، فوراً برای اصلاح آن اقدام کنید .

نوزده- وقتی تلفن را بر می دارید لبخند بزنید، کسی که تلفن کرده آن را در صدای شما می شنود .

بیست- زمانی را برای تنها بودن اختصاص دهید .

 



نوشته شده در ساعت 9:21 توسط مهدی یوسفی لينک ثابت
7 آبان روز جهانی بزرگداشت کوروش کبیر
شنبه 1390/08/07

کـوروش، ملقب به کـوروش بـزرگ یا کـوروش کبیر همچنین معروف به کـوروش دوم، نخستین پادشاه و بنیان‌گذار شاهنشاهی هخامنشی بود. کوروش به مدت سی سال، از سال ۵۵۹ تا ۵۲۹ پیش از میلاد، بر ایران سلطنت کرد. دربارهٔ کوروش تمام مورخین توافق دارند که شاهی بود با عزم، عاقل و مهربان که در موارد مشکل به عقل بیش از قوه متوسل می‌شد و برخلاف پادشاهان آشور و بابل، با مردم مغلوب رئوف و مهربان بود. جنگ و بوی خون او را برخلاف فاتحان دیگر مغرور نکرد و رفتار او با پادشاهان مغلوب لیدیه و بابل سیاست تسامح او را بخوبی نشان می‌دهد. با پادشاهان مغلوب به اندازه‌ای مهربانی می‌کرد که آنها دوست کوروش شده و در مواقع مشکل به او یاری می‌نمودند. با مذهب و معتقدات مردم کاری نداشت بلکه برای جذب قلوب ملل آداب مذهبی آنها را محترم می‌داشت.

شهرها و ممالکی که در تحت تسلط او در می‌آمدند، هیچگاه معرض قتل و غارت واقع نمی‌شدند. آنچه در باب وی برای مورخ جای تردید ندارد، قطعاً این است که لیاقت نظامی و سیاسی فوق‌العاده در وجود او، با چنان انسانیت و مروتی در آمیخته بود که در تاریخ پادشاهان شرقی پدیده‌ای به‌کلی تازه به شمار می‌آمد. کوروش از ذکر عناوین و القاب احتراز داشت، در کتیبه‌هایی که از او مانده، این عبارت ساده خوانده می‌شود، من کوروش شاه هخامنشی هستم. حال آنکه شاهان دیگر خود را خدا می‌خواندند. ایرانیان کوروش را پدر و یونانیان او را سرور و قانون‌گذار می‌نامیدند و به وی به چشم یک فرمانروای آرمانی می‌نگریستند. یهودیان این پادشاه را، به منزله مسیح پروردگار به شمار می‌آوردند، ضمن آن‌که بابلیان او را مورد تأیید مردوک می‌دانستند.


منشور کـوروش بـزرگ به زبان شعر


جهان در سیاهی فرو رفته بود
به بهبود گیتی امیدی نبود

نه شایسته بودی شهنشاه مرد
رسوم نیاکان فراموش کرد

بناکرد معبد به شلاق و زور
نه چون ما برای خداوند نور

پی کار ناخوب دیوان گرفت
خلاف نیاکان به قربان گرفت

نکرده اراده به خوبی مهر
در آویخت با خالق این سپهر

در آواز مردم به جایی رسید
که کس را نبودی به فردا، امید

به درگاه مردوک یزدان پاک
نهادند بابل همه سر به خاک

شده روزمان بدتر از روز پیش
ستمهای شاهست هر روز بیش

خداوند گیتی و هفت آسمان
ز رحمت نظرکرد بر حالشان

برآن شد که مردی بس دادگر
به شاهی گمارد در این بوم وبر

چنین خواست مردوک تا در جهان
به شاهی رسد کوروش مهربان

سراسر زمینهای گوتی وماد
به کوروش شه راست کردار داد

منم کوروش و پادشاه جهان
به شاهی من شادمان مردمان

منم شاه گیتی شه دادگر
نیاکان من شاه بود و پدر

روان شد سپاهم چو سیلاب و رود
به بابل که در رنج و آزار بود

براین بود مردوک پروردگار
که پیروز گردم در این کارزار

سرانجام بی جنگ و خون ریختن
به بابل درآمد، سپاهی ز من

رها کردم این سرزمین را زمرگ
هم امید دادم همی ساز وبرگ

به بابل چو وارد شدم بی نبرد
سپاه من آزار مردم نکرد

اراده است اینگونه مردوک را
که دلهای بابل بخواهد مرا

مرا غم فزون آمد از رنجشان
ز شادی ندیدم در آنها نشان

نبونید را مردمان برده بود
به مردم چو بیدادها کرده بود

من این برده داری برانداختم
به کار ستمدیده پرداختم

کسی را نباشد به کس برتری
برابر بود مسگر ولشکری

پرستش به فرمانم آزاد شد
معابد دگر باره آباد شد

به دستور من صلح شد برقرار
که بیزار بودم من از کارزار

به گیتی هر آن کس نشیند به تخت
از او دارد این را نه از کار بخت

میان دو دریا در این سرزمین
خراجم دهد شاه و چادر نشین

ز نو ساختم شهر ویرانه را
سپس خانه دادم به آواره ها

نبونید بس پیکر ایزدان
به این شهر آورده از هر مکان

به جای خودش برده ام هر کدام
که دارند هر یک به جایی مقام

ز درگاه مردوک عمری دراز
بخواهند این ایزدانم به راز

مرا در جهان هدیه آرامش است
به گیتی شکوفایی دانش است

غم مردمم رنج و شادی نکوست
مرا شادی مردمان آرزوست

چو روزی مرا عمر پایان رسید
زمانی که جانم ز تن پر کشید

نه تابوت باید مرا بر بدن
نه با مومیایی کنیدم کفن

که هر بند این پیکرم بعد از این
شود جزئی از خاک ایران زمین


برگرفته از مجله اینترنتی پرشین استار




نوشته شده در ساعت 10:29 توسط مهدی یوسفی لينک ثابت
آمدم ای شاه پناهم بده ...
پنجشنبه 1390/07/14

اللهّمَ صَلّ عَلی عَلی بنْ موسَی الرّضا المرتَضی

الامامِ التّقی النّقی  و حُجَّّتکَ


عَلی مَنْ فَوقَ الارْضَ و مَن تَحتَ الثری

الصّدّیق الشَّهید صَلَوةَ کثیرَةً تامَةً زاکیَةً

مُتَواصِلةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَه کافْضَلِ ما صَلّیَتَ

عَلی اَحَدٍ مِنْ اوْلیائِکَ .



نوشته شده در ساعت 12:25 توسط مهدی یوسفی لينک ثابت
صله رحم
یکشنبه 1390/07/10

قالَ اللهُ عَزَّوَجَل :

اَنَا الرَّحمنُ وَ هِیَ الرَّحِم، شَقَقتُ لَها اِسماً مِن اِسمِی مَن وَصَلَها وَصَلتُهُ وَ مَن قَطَعَها قَطَعتُهُ


در حدیث قدسی آمده است که خداوند عزوجل می فرمایند :

من رحمانم و آن رحم است، اسمی از نام خود به آن اختصاص دادم. هر که با آن بپیوندد با او می پیوندم و هر که از او ببرد رابطه ام را با او قطع می کنم.






نوشته شده در ساعت 9:24 توسط مهدی یوسفی لينک ثابت

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
من در کنار توست اگر چشم وا کنی
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن





Powered by WebGozar


کليه ي حقوق مادي و معنوي وبلاگ hampaye-khorshid محفوظ مي باشد .